معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

133

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

از آن محبوب شنيده بود تكرار مىكرد كه . « چون من بجمال « 1 » در خراسان نبود » يكى از ملازمان شحنه شهر « 2 » در حمام بود و اين مصراع از آن مطرب شنيده پيش شحنه آمد و گفت اين مصرع از آن مطرب پادشاه شنيده بودم ، اكنون از اين مرد اجنبى مىشنوم . عجب اگر اين مرد را با وى صحبتى دست نداده است ، حاصل تفحص نموده ، حقيقت حال معلوم كردند و آن دردمند را حكم قتل نمودند ، و به سياست گاه آوردند ، جلاد آن تيغها بر كشيده مىگفتند كه اين است سزاى آنكه با خواص ملك بنشيند و از سر خود نه‌انديشيده افشاى سرّ ايشان كند « 3 » . بيت « 4 » صحبت چه كنى با صنم مشكين خال * وانگه گوئى عافيت ، اين است محال « 5 » آن مطرب در آن مجمع آمده بود و بر كنار حلقهء ايستاده مىگفت . به خون خويش تو خود سعى كردهء ورنه * ترا كه گفت كه با اژدها حريفى كن گفتند اى فتنهء شهر ، و اى طرفهء دهر ، اينجا بچه كار « 6 » آمدهء ، گفت : روى شفاعتم نيست زيرا كه ملك غيور است . آمده‌ام تا جمال خودم از دور بنمايم ، و او را ازو بازستانم تا از ضربت جلاد و تيغ بيدادش خبر نباشد . * * مشتاق ترا خبر ز عالم نبود * مجروح ترا حاجت مرهم نبود در عشق تو گر هزار غم پيش آيد * چون در نظر توام از آن غم نبود

--> ( 1 ) - ح : چون تو بجمال در خراسان نبود . ( 2 ) - د : شحنهء شهر مگر . ( 3 ) - د : و را ز سر ايشان فاش كند . ( 4 ) - د : فرد . ( 5 ) - د - ح : و آنكه گوئى عاقبت اينست محال . ( 6 ) - د : به كار آمدهء .